آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

روزهای شهریوری ما

روزهایمان می گذرد و کم کم چیزی نمانده تا خانواده ی کوچک ما 4 نفره بشود. خدا رو شکر که این دوره هم بسلامتی رو به پایان است و از وجود مهربان خودش میخواهم تا سختی این چند مدت را هم بر من آسان سازد و بسلامتی عضو چهارم خانواده هم به ما اضافه گردد. از احوالات خود بگویم که هر روز رو با کلی فراز و نشیب راهی اداره میشویم بماند که همسر جان هر روز بدون استثنا اول صبح شروع به سخنرانی می کند که چقدر بگویم نیازی به سرکار رفتن نیست چرا خودت را اینقدر عذاب می دهی . اینقدر خودت را اذیت نکن. اصلا سرکار رفتن به چه درد میخورد و ...... و من مصمم هر روز راهی اداره میشوم. خدا رو سپاس آرامشی دارم در محیط کار که این را مرهون جابجایی هستم ...
21 شهريور 1397

و باز هم تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید - تیر ماه 97

سلام درود ما باز هم برگشتیم با کوله باری از خاطرات و اتفاقات عالی تعطیلات تاستانی امسال هم  شروع شد و قبل از اینکه بخواهد شروع شود پایان یافت و اینقدر که نفهمیدیم که کی تمام شد ولی خدا رو شکر همه چیز عالی بود و بر وفق مراد. پسرمان هم که خدا رو شکر دیگر مردی شده برای خودش و هر روز بزرگ شدنش رو را بیشتر از روز قبل احساس میکنم هر چند بعضی اوقات شیطنت های بچگانه اش را دارد و مادر را حسابی مورد لطف و عنایت خود قرار میدهد. از اوضاع و احوال خودمان بگوییم که با زهم به لطف خدا خوبیم و کج دار و مریز با این دوران طی میکنیم و تا زمانی که در خانه مشغول استراحت هستیم همه چیز طبق روال پیش میرود ولی تا یه...
13 مرداد 1397

جمعه اول تیر ماه 97- چالوس

جمعه ای که گذشت  به همراه پدر و مادر عزیزتر ازجان و خاله سعیده و به پیشنهاد همسر راهی جاده چالوس- آزادبر شدیم. البته شب قبلش حدودای ساعت 8:30 بود که خواهرشوهر زنگ زد و گفت ما شام میایم اونجا و من و همسر و آرادی بیروئن بودیم و گفتیم تقریبا نیم ساعت دیگه خونه هستیم و در راه بازگشت به خونه کبابی هم گرفتیم و در خانه برنجی دم کدیم و خلاصه سر و ته شام رو هم آوردیم و از اون ور هم تا ساعت 12 شب خونمون موندن و ما تازه ساعت 1 بود که خوابیدیم و همه ی اینا دست به دست هم دادن تا ما صبح دیرتر از قرار معمول بیدار بشیم برای حرکت. ساعتای هفت و نیم بود که حرکت کردیم و ابتدای را ترافیک و شلوغی و تجمع همیشگی م...
2 تير 1397

خرداد 97

سلام و درود یک ماه دیگر از فصل زیبای بهار گذشت و خرداد هم کم کم به پایان میرسد و فصل تابستان با گرمای سوزانش نزدیک است. از اتفاقات ماهی که گذشت جانم برایت بگوید که ماه رمضان وارد شد و روزهای کاریمان ساعتش اندک تر شد و گل پسرمان هم در این یک ماه مهمان مادر بود و هیچ علاقه ای و ابراز دلتنگی برای مهد نداشت و هربار که حرف از مهد کودک میشد مقاومت شدیدی میکرد که من هنوز خونه ی مامانی هیچی نموندم و باید یه کم دیگر بمونم و اینطور بود که خرداد ماه را کاملا در کنار مامانی سر کرد و کلی لذت برد. ماه رمضون امسال هم مثل هر سال یک شب سعادتی بود و مهمانی داشتیم که به آرادی کلی خوش گذشت و با بچه ها تا تونست کلی همه جا رو برهم زد و ...
30 خرداد 1397

احوالات اردیبهشتی ما

اندر احوالات این روزهای ما بگویم که خدا رو شکر همه چیز طبق روال پیش می رود و خدا را سپاس که زندگی جریان دارد و گاهی خوب و گاهی هم بد میگذرد. از اردیبهشت ماه امسال بگویم که سفری 4 روزه به همدان داشتیم و  پنجشنبه 20 اردیبهشت راهی شدیم و میانه های راه با غرغرهای آرادی وایستادیم و بعد از خوردن صبحانه و بازی کردن آراد و همسر نیم ساعت بعد راهی شدیم و تقریباً 4 ساعت بعد از حرکت رسیدیم به مقصد. همدان در کل شهر خیلی خوبی نبود و آنچنان گیرایی نداشت که آدم از دیدن مناظر و شکوه تاریخیش لذت ببرد ولی در کل روی هم رفته به ما خوش گذشت. روز اول به باباطاهر و ابن سینا و تپه ی هگمتانه و برج قربان ..... گشتی زدیم و فردای اون روز ...
1 خرداد 1397

تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید. نوروز 97

سلام و درود و تبریک به مناسبت رسیدن سال نو و آرزوی داشتن سالی پر از اتفاقا قشنگ و پر از رنگ های زیبا امسال تحویل سال رو هم در تهران و در کنار خانواده ی اینجانب سپری نمودیم و بعد از خردن شام در خانه ی پدر جانمان چیزی نگذشته بود که اولین بازدید عید را عمو اینا به خونه ی بابا اینا اومدن و این شد افتتاحیه عید دیدنی های ما. آن شب رو تا دیر وقت در کنار هم ماندیم و ساعت های 1 بود که رفتیم خونه و من تازه شروع کردم به جمع و جور کردن وسایل برای سفر مان به شمال. از اول فروردین مهمان مادر شوهر جان بودیم و آراد من هم کلی خوشحال از اینکه میتواند از این همه آب و هوا و زیبایی لذت ببرد و تا تونست به ب...
18 فروردين 1397

اسفند 96

و اما در احوالات اسفند زیبای 96 امسال اسفند هم مثل سالهای قبل شلوغ و پر از دغدغه بود و یه عالمه کار نکرده که باید انجام میشد و تفاوتش این بود که اینجانب مثل سالهای قبل انرژی نداشتم و همش رو کج دار و مریز طی کردم از آراد بگم که توی این مدت حسابی مشغول بود و هم کارهای مهدکودکش زیاد بود وقتی هر روز از مهد تحویلش میگرفتم یه لیست بلندی از شعرهای جور واجور در دست که باید برای روز بعد تمرین میشد. جشن های مختلفی که برگزار شد و یه روز هم اولیا رو خواستن تا برنامه اجرا کنن . کلاس پسرم دوتا سرود داشتن و ماماناشونم از جمله بنده کلی حال میکردم. روزهای مهدش هم که طبق روال میگذشت و کلاس زبانش هم همچنان پابرجا و مستدام بود. ...
26 اسفند 1396

26 بهمن 96

پنج شنبه ی هفته ای که گذشت بخاطر شرکت در مراسم ختم یکی از آشنایان همسر جان راهی شمال شدیم. پنجشنبه ساعتای 12بود که از خونه راه افتادیم و علی اکبر هم با ما بود از همون جا تا شمال با علی مشغول بود و حسابی تمام انرژی علی رو تخلیه کرد و تا میتونست آتیش سوزوند هرچند منم تا خود اونجا حرص خوردم . هوای شمال هم خوب بود نه سرد بود و نه گرم و گل پسرم یه کمی بازی کرد و شیطنت و شب هم تو خونه از خجالت عمو محسنش دراومد و یه عالمه با اون وقت گذروند. فردا صبح هم طبق عادت معمول کله ی سحر و اول خروس خون بیدار شد و از اونجایی که هوا یه کمی سرد بود و منم اجازه ی بیرون رفتن بهش نمیدادم و از همین جا بود که دعواهای منو آرادی شروع شد تا ساعت سه که بخوایم برگ...
28 بهمن 1396

اتفاقات بهمن 96

بهمن ماه هم روبه اتمام هست و هر روز هوای بهاری رو بیشتر از روز قبل احساس میکنی و هرچند آلودگی هنوزم که هنوز به قوت خودش باقیه و ما دیگه عادت کردیم باهاش زندگدی کنیم. تو این چند مدت اوضاع مثل قبل بود و هر روز با آرادم اومدیم سرکار رفتیم و مثل همیشه همسرجان تا یه جاهایی ما رو میرسونه و از اون به بعد رو خودم رانندگی میکنم. تو بهمن ماه امسال یه برف اساسی تو تهران بارید که تو این چند سال بی سابقه بود و ما دو روز رو به یمن قدم برف به اداره نیومدیم هفته ی بعدش هم به خاطر آلودگی سه روز تعطیل بود ولی از اونجایی که کارمندها آپشنی به نام آبشش دارن همچنان در محل کار خودشون حضور داشتن و ما هم بی نصیب نبودیم  ولی آرادی تمام...
23 بهمن 1396