روزهای شهریوری ما
روزهایمان می گذرد و کم کم چیزی نمانده تا خانواده ی کوچک ما 4 نفره بشود. خدا رو شکر که این دوره هم بسلامتی رو به پایان است و از وجود مهربان خودش میخواهم تا سختی این چند مدت را هم بر من آسان سازد و بسلامتی عضو چهارم خانواده هم به ما اضافه گردد. از احوالات خود بگویم که هر روز رو با کلی فراز و نشیب راهی اداره میشویم بماند که همسر جان هر روز بدون استثنا اول صبح شروع به سخنرانی می کند که چقدر بگویم نیازی به سرکار رفتن نیست چرا خودت را اینقدر عذاب می دهی . اینقدر خودت را اذیت نکن. اصلا سرکار رفتن به چه درد میخورد و ...... و من مصمم هر روز راهی اداره میشوم. خدا رو سپاس آرامشی دارم در محیط کار که این را مرهون جابجایی هستم ...













